شمس الدين حافظ

398

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 335 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم ] 29 شماره مسلسل 483 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم * حاصل خرقه و سجاده روان « 1 » دربازم حلقهء توبه گر امروز چو زهاد زنم * خازن « 2 » ميكده فردا نكند در بازم ور چو پروانه دهد دست فراغ بالى * جز بران عارض شمعى نبود پروازم ماجراى دل خون گشته نگويم با كس * زانكه جز تيغ غمت نيست كسى دمسازم صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور * با خيال تو اگر با دگرى پردازم سرّ سوداى تو در سينه بماندى پنهان * چشم تردامن « 3 » اگر فاش نكردى رازم مرغ سان از قفس خاك هوائى گشتم * بهوائى كه مگر صيد كند شهبازم همچو چنگم بكنار آر و بده كام دلم * يا چو نى از لب خود يك نفسى بنوازم « 4 » گر بهر موى سرى بر تن حافظ باشد * همچو زلفت همه را در قدمت اندازم [ 334 گر دست رسد در سر زلفين تو بازم ] 30 شماره مسلسل 484 گر دست رسد در سر زلفين تو بازم * چون گوى چه سرها كه بچوگان تو بازم زلف تو مرا عمر درازست ولى نيست * در دست سر موئى از آن عمر درازم پروانهء « 5 » راحت بده اى شمع كه امشب * از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم چون نيست نماز من آلوده نمازى * در ميكده زان كم نشود سوزوگدازم چون نيست نماز من آلوده نمازى * در ميكده زان كم نشود سوزوگدازم در مسجد و ميخانه خيال تو گر آيد * محراب ، كمان‌خانهء ابروى تو سازم گر خلوت ما را شبى از رخ بفروزى * چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم آن دم كه بيك خنده دهم جان چو صراحى * مستان تو خواهم كه گزارند نمازم محمود بود عاقبت كار در اين راه * گر سر برود در سر سوادى ايازم

--> ( 1 ) فى الحال و فورى ( 2 ) نگهبان و خزانه ( 3 ) گناهكار و آلوده‌دامن ( 4 ) در بعضى نسخ اين بيت چنين است : همچو چنگ ار بكنارى ندهى كام دلم * چون نى آخر ز لبانت نفسى بنوازم ( 5 ) اجازه و فرمان .